بندهام گر به لطف میخوانی
حاکمی گر به قهر میرانی
۱کس نشاید که بر تو بگزینند
که تو صورت به کس نمیمانی
۲ندهیمت به هر که در عالم
ور تو ما را به هیچ نستانی
۳گفتم این درد عشق پنهان را
به تو گویم که هم تو درمانی
۴باز گفتم «چه حاجت است به قول؟»
که تو خود در دلی و میدانی
۵نفْس را عقل تربیت میکرد
کز طبیعت عنان بگردانی
۶عشق دانی چه گفت تقوا را؟
«پنجه با ما مکن که نتوانی»
۷چه خبر دارد از حقیقت عشق؟
پایبند هوای نفسانی
۸خودپرستان نظر به شخص کنند
پاکبینان به صنع ربانی
۹شب قدری بود که دست دهد
عارفان را سماع روحانی
۱۰رقص وقتی مسلمت باشد
کآستین بر دو عالم افشانی
۱۱قصهٔ عشق را نهایت نیست
صبر پیدا و درد پنهانی
۱۲سعدیا دیگر این حدیث مگوی
تا نگویند قصه میخوانی
۱۳