ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری
آنجا که باد زهره ندارد خبر بری
۱ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنم
پیغام دوستان برسانی بدان پری
۲آن مشتری خصال گر از ما حکایتی
پرسد جواب ده که به جانند مشتری
۳گو تشنگان بادیه را جان به لب رسید
تو خفته در کجاوه به خواب خوش اندری
۴ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل
یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری
۵دانی چه میرود به سر ما ز دست تو
تا خود به پای خویش بیایی و بنگری
۶بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم
ای غایب از نظر که به معنی برابری
۷یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توست
یا مهر خویشتن ز دل ما به در بری
۸تا خود برون پرده حکایت کجا رسد
چون از درون پرده چنین پرده میدری
۹سعدی تو کیستی که دم دوستی زنی
دعوی بندگی کن و اقرار چاکری
۱۰