ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
حق را به روزگار تو با ما عنایتی
۱گفتم نهایتی بود این درد عشق را
هر بامداد میکند از نو بدایتی
۲معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست
با تو مجال آن که بگویم حکایتی
۳چندان که بی تو غایت امکان صبر بود
کردیم و عشق را نه پدید است غایتی
۴فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
۵ز ابنای روزگار به خوبی ممیزی
چون در میان لشکر منصور رایتی
۶عیبت نمیکنم که خداوند امر و نهی
شاید که بندهای بکشد بی جنایتی
۷زان گه که عشق دست تطاول دراز کرد
معلوم شد که عقل ندارد کفایتی
۸من در پناه لطف تو خواهم گریختن
فردا که هر کسی رود اندر حمایتی
۹درماندهام که از تو شکایت کجا برم
هم با تو گر ز دست تو دارم شکایتی
۱۰سعدی نهفته چند بماند حدیث عشق
این ریش اندرون بکند هم سرایتی
۱۱