رفتی و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری
۱فکرم به منتهای جمالت نمیرسد
کز هر چه در خیال من آمد نکوتری
۲مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت
تا ظن برم که روی تو ماه است یا پری
۳تو خود فرشتهای نه از این گل سرشتهای
گر خلق از آب و خاک تو از مشک و عنبری
۴ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان برد داوری
۵با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری
۶تا دوست در کنار نباشد به کام دل
از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری
۷گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست
زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری
۸چندان که جهد بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری
۹سعدی به وصل دوست چو دستت نمیرسد
باری به یاد دوست زمانی به سر بری
۱۰