روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری
چون پس پرده میروی پرده صبر میدری
۱حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت
کآدمیی ندیدهام چون تو پری به دلبری
۲آینه را تو دادهای پرتو روی خویشتن
ور نه چه زهره داشتی در نظرت برابری
۳نسخه چشم و ابرویت پیش نگارگر برم
گویمش این چنین بکن صورت قوس و مشتری
۴چون تو درخت دلنشان تازهبهار و گلفشان
حیف بود که سایهای بر سر ما نگستری
۵دیده به روی هر کسی برنکنم ز مهر تو
در ز عوام بسته به چون تو به خانه اندری
۶من نه مخیرم که چشم از تو به خویشتن کنم
گر تو نظر به ما کنی ور نکنی مخیری
۷پند حکیم بیش از این در من اثر نمیکند
کیست که برکند یکی زمزمه قلندری
۸عشق و دوام عافیت مختلفند سعدیا
هر که سفر نمیکند دل ندهد به لشکری
۹