ای نَفْس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری
درویشی اختیار کنی بر توانگری
۱ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد
تو نیز با گدای مَحَلَّهْاْت برابری
۲گر پنج نوبتت به در قصر میزنند
نوبت به دیگری بگذاری و بگذری
۳دنیا زنیست عِشوه دِه و دِلْسِتان ولیک
با کس به سر همی نَبَرَد، عهدِ شوهری
۴آهسته رو که بر سَرِ بسیارْ مردم است
این جِرم خاک را که تو امروز بر سری
۵آبستنی که این همه فرزند، زاد و کشت
دیگر که چشم دارد از او مِهر مادری؟
۶این غولِ رویبستهٔ کوتهنظرفریب
دل میبَرَد به غالیهاندوده چادُری
۷هاروت را که خَلق جهان سِحر از او برند
در چَه فِکَنْد غمزهٔ خوبان به ساحری
۸مَردی گمان مبر که به پنجه است و زور کتف
با نفس اگر برآیی، دانم که شاطری
۹با شیرمردیَت، سگِ ابلیس صید کرد؟
ای بیهنر بمیر که از گربه کمتری
۱۰هشدار تا نیفکَنَدَت پیرویِّ نفس
در وَرطهای که سود ندارد شناوری
۱۱سَر در سَرِ هوا و هوس کردهای و ناز
در کار آخرت کنی اندیشهْ سَرسَری
۱۲دنیا به دین خریدنت از بیبِصارتی ست
ای بدمعاملت، به همه، هیچ میخری
۱۳تا جانِ معرفت نَکُنَد زنده شخص را
نزدیک عارفان، حَیَوانی، مُحَقَّری
۱۴بس آدمی که دیو به زشتی غلام اوست
ور صورتش نماید زیباتر از پری
۱۵گر قدر خود بدانی قَدرَت فزون شود
نیکونهاد باش که پاکیزهپیکری
۱۶چندت نیاز و آز دواند به بَرّ و بَحر
دریاب وقت خویش که دریای گوهری
۱۷پیداست قطرهای که به قیمت کجا رسد
لیکن چو پرورش بُوَدت دانهٔ دُری
۱۸گر کیمیای دولتِ جاویدت آرزوست
بشناس قدر خویش که گوگرد احمری
۱۹ای مرغِ پایبسته به دام هوای نفس
کی بر هوای عالم روحانیان پَری؟
۲۰بازِ سپید روضهٔ اُنسی؛ چه فایده
کاندر طلب، چو بالْبریده کبوتری
۲۱چون بوم بدخبر مَفِکَن سایه بر خراب
در اوج سِدره کوش که فرخندهْطایری
۲۲آن راه دوزخست که ابلیس میرود
بیدار باش تا پی او راه نَسپُری
۲۳در صحبت رفیق بدآموز، همچنان
کاندر کمند دشمنِ آهِختهْخنجری
۲۴راهی به سوی عاقبت خیر میرود
راهی به سوءِ عاقبت ، اکنون مُخَیَّری
۲۵گوشت حدیث میشنود، هوش، بیخبر
در حلقهای به صورت و چون حلقه بر دری
۲۶دعویٖ مکُن که برترم از دیگران به علم
چون کِبر کردی از همه دونان، فروتری
۲۷از من بگوی عالِم تفسیرگوی را
گر در عمل نکوشی نادانْمُفَسِّری
۲۸بار درخت علم ندانم مگر عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخِ بیبَری
۲۹علمْ آدمیّت است و جوانمردی و ادب
ور نی دَدی به صورتِ انسانْ، مصوَّری
۳۰از صد یکی به جای نیاورده شرط علم
وز حُبِّ جاهْ در طلبِ علمِ دیگری
۳۱هر علم را که کار نبندی چه فایده
چشم از برای آن بُوَد آخَر که بنگری
۳۲امروزه غَرِّهای به فَصاحت؛ که در حدیث
هر نکته را هزار دلایل بیاوری
۳۳فردا فَصیح باشی در موقف حساب
گر علّتی بگویی و عُذری بگستری
۳۴ور صد هزار عذر بخواهی گناه را
مر شوی کرده را نبود زیبِ دختری
۳۵مردان به سعی و رنج به جایی رسیدهاند
تو بیهنر کجا رسی از نفسپروری؟
۳۶ترک هواست، کشتی دریای معرفت
عارف به ذات شو نه به دَلق قلندری
۳۷در کم ز خویشتن، به حقارت نگه مکن
گر بهتری به مال، به گوهر برابری
۳۸ور بیهنر به مال کنی کِبر بر حکیم
کون خرت شمارد اگر گاو عنبری
۳۹فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش
این هر دو قَرن اگر بگرفتی سِکَندری
۴۰عمری که میرود به همه حال، جَهد کن
تا در رضای خالقِ بیچون به سر بری
۴۱مرگ آنک اژدهای دَمانست پیچ پیچ
لیکن تو را چه غم که به خواب خوش اندری
۴۲فارغ نشستهای به فراخای کام دل
باری ز تنگنای لَحَد یاد ناوری
۴۳باری گَرَت به گور عزیزان، گذر بوَد
از سر بنه غرور کیایی و سروری
۴۴کآنجا به دست واقعه بینی خلیلوار
بر هم شکسته صورت بتهای آزری
۴۵فرق عزیز و پهلوی نازک نهاده تن
مسکین به خشت بالشی و خاک بستری
۴۶تسلیم شو گر اهل تمیزی که عارفان
بردند گنج عافیت از کُنج صابری
۴۷پیش از من و تو بر رخ جانها کشیدهاند
طغرای نیکبختی و نیل بداختری
۴۸آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای_
روزی نکرد، چون نکشد غُلّ مدبری؟
۴۹زنهار، پند من پدرانه است؛ گوش گیر
بیگانگی موَرز که در دین برادری
۵۰ننگ از فقیرِ اشعثِ اغبر مدار از آنک
در وقت مرگ اشعث و در گور اغبری
۵۱دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت
دامنکشان سندس خُضر اند و عبقری
۵۲روی زمین به طلعت ایشان منوّرست
چون آسمان به زهره و خورشید و مشتری
۵۳در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر
خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری
۵۴گه گه خیال در سرم آید که این منم
ملک عجم گرفته به تیغ سخنوری
۵۵بازم نفَس فرو رود از هول اهل فضل
با کفّ موسوی چه زند سحر سامری؟
۵۶شرم آید از بضاعت بیقیمتم ولیک
در شهر آبگینهفروش است و جوهری
۵۷