بزن که قوت بازوی سلطنت داری
که دست همت مردانت میدهد یاری
۱جهانگشای و عدو بند و ملکبخش و ستان
که در حمایت صاحبدلان بسیاری
۲گرت به شب نبدی سر بر آستانهٔ حق
کیت به روز میسر شدی جهانداری؟
۳به دولت تو چنان ایمنست پشت زمین
که خلق در شکم مادرند پنداری
۴به زیر سایهٔ عدل تو آسمان را نیست
مجال آنکه کند بر کسی ستمکاری
۵کف عطای تو گر نیست ابر رحمت حق
چه نعمت است که بر بر و بحر میباری
۶مدیح، شیوهٔ درویش نیست تا گویم
مثال بحر محیطی و ابر آذاری
۷نگویمت که به فضل از کرام ممتازی
نگویمت که به عدل از ملوک مختاری
۸وگرچه این همه هستی، نصیحت اولیتر
که پند، راه خلاص است و دوستی باری
۹به سعی کوش که ناگه فراغتت نبود
که سر بخاری اگر روی شیر نر خاری
۱۰خدای یوسف صدیق را عزیز نکرد
به خوب رویی، لیکن به خوب کرداری
۱۱شکوه و لشکر و جاه و جمال و مالت هست
ولی به کار نیاید به جز نکوکاری
۱۲چه روزها به شب آوردهای به راحت نفس
چه باشد ار به عبادت شبی به روز آری
۱۳که پیش اهل دل آب حیات در ظلمات
دعای زندهدلانست در شب تاری
۱۴خدای سلطنتت بر زمین دنیا داد
ز بهر آنکه درو تخم آخرت کاری
۱۵به نیک و بد چو بباید گذاشت این بهتر
که نام نیک به دست آوری و بگذاری
۱۶پس از گرفتن عالم چو کوچ خواهد بود
رواست گر همه عالم گرفته انگاری
۱۷صراط راست که داند در آن جهان رفتن؟
کسی که خو کند اینجا به راست رفتاری
۱۸جهان ستانی و لشکرکشی چه مانندست
به کامرانی درویش در سبکباری؟
۱۹به بندگی سر طاعت بنه که بربایی
به رفعت از سر گردون، کلاه جباری
۲۰چو کار با لحد افتاد هر دو یکسانند
بزرگتر ملک و کمترینه بازاری
۲۱ورین گدا به مثل نیکبخت برخیزد
بدان امیر اجلش دهند سالاری
۲۲تو را که رحمت و دادست و دین، بشارت باد
که جور و ظلم و تعدی ز خلق برداری
۲۳بقای مملکت اندر وجود یک شرطست
که دست هیچ قوی بر ضعیف نگماری
۲۴به دولتت علم دین حق فراشته باد
به صولتت علم کفر در نگونساری
۲۵چنانکه تا به قیامت کسی نشان ندهد
بجز دهانه فرنگی و مشک تاتاری
۲۶هزار سال نگویم بقای عمر تو باد
که این مبالغه دانم ز عقل نشماری
۲۷همین سعادت و توفیق بر مزیدت باد
که حقگزاری و بیحق کسی نیازاری
۲۸