مجنون عشق را دگر امروز حالت است
کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است
۱فرهاد را از آن چه که شیرین تُرُش کند
این را شکیب نیست، گر آن را ملالت است
۲عذرا که نانوشته بخواند حدیث عشق
داند که آبِ دیدهٔ وامق، رسالت است
۳مطرب همین طریقِ غزلگو نگاه دار
کاین ره که برگرفت، به جایی دلالت است
۴ای مدعی که میگذری بر کنار آب
ما را که غرقهایم، ندانی چه حالت است
۵زین در کجا رویم؟ که ما را به خاک او
و او را به خون ما که بریزد، حوالت است
۶گر سر قدم نمیکنمش پیش اهل دل
سر بر نمیکنم، که مقام خجالت است
۷جز یاد دوست هر چه کنی، عمر ضایع است
جز سِر عشق، هر چه بگویی بطالت است
۸ما را دگر معامله با هیچ کس نمانْد
بیعی که بیحضور تو کردم، اِقالت است
۹از هر جفات، بوی وفایی همی دهد
در هر تَعَنُّتیت، هزار استمالت است
۱۰سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او
علمی که ره به حق ننماید، جهالت است
۱۱