هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری
بار دوم ز بار نخستین نکوتری
۱انصاف میدهم که لطیفان و دلبران
بسیار دیدهام نه بدین لطف و دلبری
۲زنار بود هر چه همه عمر داشتم
الا کمر که پیش تو بستم به چاکری
۳از شرم چون تو آدمیان در میان خلق
انصاف میدهد که نهان میشود پری
۴شمشیر اختیار تو را سر نهادهام
دانم که گر تنم بکشی جان بپروری
۵جز صورتت در آینه کس را نمیرسد
با صورت بدیع تو کردن برابری
۶ای مدعی گر آنچه مرا شد تو را شود
بر حال من ببخشی و حالت بیاوری
۷صید اوفتاد و پای مسافر به گل بماند
هیچ افتدت که بر سر افتاده بگذری
۸صبری که بود مایه سعدی دگر نماند
سختی مکن که کیسه بپرداخت مشتری
۹