بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
۱من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنهٔ خویشی که ز ما بیخبری
۲به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
کآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
۳برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشهٔ چشمی دل خلقی ببری
۴دیدهای را که به دیدار تو دل مینرود
هیچ علت نتوان گفت به جز بیبصری
۵گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
۶به فلک میرود آه سحر از سینهٔ ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
۷خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
۸هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست
عیبت آن است که هر روز به طبعی دگری
۹گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی
پرده بر کار همه پرده نشینان بدری
۱۰عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد
حال دیوانه نداند که ندیدهست پری
۱۱