تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی؟
تا کی ای نالهٔ زار از جگرم برخیزی؟
۱تا کی ای چشمهٔ سیماب که در چشم منی
از غَمِ دوست به روی چو زَرَم برخیزی؟
۲یک زمان دیدهٔ من ره به سوی خواب بَرَد
ای خیال ار شبی از رهگذرم برخیزی
۳ای دل از بهر چه خونابه شدی در بَرِ من؟
زود باشد که تو نیز از نظرم برخیزی
۴به چه دانش زنی ای مرغ سحر نوبت روز؟
که نه هر صبح به آه سحرم برخیزی
۵ای غم از همنفسی تو ملالم بگرفت
هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی؟
۶