دلِ دیوانگیام هست و سرِ ناباکی
که نه کاریست شکیبایی و اندُهناکی
۱سر به خمخانهٔ تشنیع فرو خواهم برد
خرقه گو در برِ من دست بشوی از پاکی
۲دست در دل کن و هر پردهٔ پندار که هست
بِدَر ای سینه که از دستِ ملامت چاکی
۳تا به نخجیرِ دلِ سوختگان کردی میل
هر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی
۴أَنتَ رَیّانُ وَ کَمْ حَولَکَ قَلْبٌ صادِ
أَنتَ فَرْحانُ وَ کَمْ نَحْوَکَ طَرْفٌ باکی
۵یا رب آن آب حیات است بدان شیرینی؟
یا رب آن سروِ روان است بدان چالاکی؟
۶جامهای پهنتر از کارگهِ امکانی
لقمهای بیشتر از حوصلهٔ ادراکی
۷در شکنج سر زلف تو دریغا دل من
که گرفتارِ دو مار است بدین ضحّاکی
۸آهِ من باد به گوشِ تو رسانَد؟ هرگز!
که نه ما بر سرِ خاکیم و تو بر افلاکی
۹الغیاث از تو که هم دردی و هم درمانی
زینهار از تو که هم زهری و هم تریاکی
۱۰سعدیا آتش سودای تو را آبی بس
باد بیفایده مفروش که مشتی خاکی
۱۱