من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
۱دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
۲دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
۳تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
۴بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
۵مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
۶مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
۷تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
۸من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
۹خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
۱۰