کبر یک سو نِه اگر شاهد درویشانی
دیوِ خوشطبع بِه از حورِ گرهپیشانی
۱آرزو میکندم با تو دمی در بستان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی
۲با من کشتهٔ هجران نفسی خوش بنشین
تا مگر زنده شوم زآن نفس روحانی
۳گر در آفاق بگردی به جز آیینه تو را
صورتی کس ننماید که بدو میمانی
۴هیچ دورانی بی فتنه نگویند که بود
تو بدین حسن مگر فتنه این دورانی
۵مردم از ترس خدا سجده رویت نکنند
بامدادت که ببینند و من از حیرانی
۶گرم از پیش برانی و به شوخی نروم
عفو فرمای که عجز است نه بی فرمانی
۷نه گزیر است مرا از تو نه امکان گریز
چاره صبر است که هم دردی و هم درمانی
۸بندگان را نبود جز غم آزادی و من
پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی
۹زین سخنهای دلاویز که شرح غم توست
خرمنی دارم و ترسم به جوی نستانی
۱۰تو که یک روز پراکنده نبودهست دلت
صورت حال پراکندهدلان کی دانی
۱۱نفسی بندهنوازی کن و بنشین ار چند
آتشی نیست که او را به دمی بنشانی
۱۲سخن زندهدلان گوش کن از کشته خویش
چون دلم زنده نباشد که تو در وی جانی
۱۳این توانی که نیایی ز در سعدی باز
لیک بیرون روی از خاطر او نتوانی
۱۴