ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
۱شیراز در نبستهست از کاروان ولیکن
ما را نمیگشایند از قید مهربانی
۲اشتر که اختیارش در دست خود نباشد
میبایدش کشیدن باری به ناتوانی
۳خون هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی
۴صورت نگار چینی بی خویشتن بماند
گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی
۵ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی
۶تو فارغی و عشقت بازیچه مینماید
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی
۷میگفتمت که جانی دیگر دریغم آید
گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی
۸سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی
۹اول چنین نبودی باری حقیقتی شد
دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی
۱۰شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بیگنه برانی
۱۱روی امید سعدی بر خاک آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی
۱۲