جمعی که تو در میان ایشانی
زآن جمع به در بود پریشانی
۱ای ذات شریف و شخص روحانی
آرام دلی و مرهم جانی
۲خرم تن آن که با تو پیوندد
وآن حلقه که در میان ایشانی
۳من نیز به خدمتت کمر بندم
باشد که غلام خویشتن خوانی
۴بر خوان تو این شکر که میبینم
بی فایدهای مگس که میرانی
۵هر جا که تو بگذری بدین خوبی
کس شک نکند که سرو بستانی
۶هرک این سر دست و ساعدت بیند
گر دل ندهد به پنجه بستانی
۷من جسم چنین ندیدهام هرگز
چندان که قیاس میکنم جانی
۸بر دیدهٔ من برو که مخدومی
پروانه به خون بده که سلطانی
۹من سر ز خط تو بر نمیگیرم
ور چون قلمم به سر بگردانی
۱۰این گرد که بر رخ است میبینی
وآن درد که در دل است میدانی
۱۱دودی که بیاید از دل سعدی
پیداست که آتشیست پنهانی
۱۲میگوید و جان به رقص میآید
خوش میرود این سماع روحانی
۱۳