دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری
۱اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری
۲من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم
بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری
۳از بس که در نظرم خوب آمدی صنما
هر جا که مینگرم گویی که در نظری
۴دیگر نگه نکنم بالای سرو چمن
دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری
۵کبک این چنین نرود سرو این چنین نچمد
طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری
۶هر گه که میگذری من در تو مینگرم
کز حسن قامت خود با کس نمینگری
۷از بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجب
بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنهتری
۸باری به حکم کرم بر حال ما بنگر
کافتد که بار دگر بر خاک ما گذری
۹سعدی به جور و جفا مهر از تو برنکند
من خاک پای توام ور خون من بخوری
۱۰