راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
در عبارت مینیاید چهره زیبای تو
۱چون تو حاضر میشوی من غایب از خود میشوم
بس که حیران میبماندم وهم در سیمای تو
۲کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بودی مرا
تا نظر میکردمی در منظر زیبای تو
۳ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین
کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو
۴گر ملامت میکنندم ور قیامت میشود
بنده سر خواهد نهاد آن گه ز سر سودای تو
۵در ازل رفتهست ما را با تو پیوندی که هست
افتقار ما نه امروز است و استغنای تو
۶گر بخوانی پادشاهی ور برانی بندهایم
رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو
۷ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
نفس ما قربان توست و رخت ما یغمای تو
۸ما سراپای تو را ای سروتن چون جان خویش
دوست میداریم و گر سر میرود در پای تو
۹وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیست
حد زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو
۱۰