ای به دیدار تو روشن چشم عالمبین من
آخرَت رحمی نیاید بر دل مسکین من؟
۱سوزناک افتاده چون پروانهام در پای تو
خود نمیسوزد دلت، چون شمع بر بالین من
۲تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب
آسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
۳گر بهار و لاله و نسرین نروید گو «مروی»
پرده بردار ای بهار و لاله و نسرین من
۴گر به رعنایی برون آیی دریغا صبر و هوش
ور به شوخی در خرامی، وای عقل و دین من
۵خار تا کی؟ لالهای در باغ امیدم نشان
زخم تا کی؟ مرهمی بر جان دردآگین من
۶نه امید از دوستان دارم نه بیم از دشمنان
تا قلندروار شد در کوی عشق آیین من
۷از ترشرویی دشمن وز جواب تلخ دوست
کم نگردد شورش طبع سخنشیرین من
۸خلق را بر نالهٔ من رحمت آمد چند بار
خود نگویی چند نالد سعدی مسکین من؟
۹