دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من
تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من
۱برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار
آب گلستان ببرد شاهد گلروی من
۲شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتاب
تیغ جفا برکشید ترک زره موی من
۳ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبر
دست غمش درشکست پنجه نیروی من
۴عشق به تاراج داد رخت صبوری دل
مینکَند بخت شور خیمه ز پهلوی من
۵کردهام از راه عشق چند گذر سوی او
او به تفضل نکرد هیچ نگه سوی من
۶جور کشم بنده وار ور کشدم حاکم است
خیره کشی کار اوست بارکشی خوی من
۷ای گل خوش بوی من یاد کنی بعد از این
سعدی بیچاره بود بلبل خوشگوی من
۸