هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش، مُیَسَرم که نجوشم
۱بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه صبر ماند و نه هوشم
۲حکایتی ز دهانت، به گوشِ جان من آمد
دگر نصیحتِ مردم، حکایت است به گوشم
۳مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
۴منِ رمیدهدل آن به، که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم، به در برند، به دوشم
۵بیا به صلح من امروز، در کنار من امشب
که دیده خواب نکردهست، از انتظار تو دوشم
۶مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
۷به زخمخورده حکایت کنم، ز دست جراحت
که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم
۸مرا مگوی که «سعدی! طریقِ عشق رها کن»
سخن چه فایده گفتن چو پند مینَنیوشم؟
۹به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
۱۰