ما در این شهر غریبیم و در این مُلک فقیر
به کمندِ تو گرفتار و به دامِ تو اسیر
۱دَرِ آفاق گشادهست ولیکن بستهست
از سرِ زلفِ تو در پای دلِ ما زنجیر
۲من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر
از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر
۳گرچه در خیل تو بسیار به از ما باشد
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
۴در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
۵این حدیث از سَرِ دردیست که من میگویم
تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر
۶گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
رنگِ رخسار خبر میدهد از سِرِ ضمیر
۷عشق پیرانه سر از من عجبت میآید
چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر
۸من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم
برنگیرم وگرم چشم بدوزند به تیر
۹عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند
برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر
۱۰سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است
گر نبینی چه بود فایده چشمِ بصیر
۱۱