من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول
مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
۱نه دست با تو درآویختن، نه پای گریز
نه احتمال فراق و نه اختیار وصول
۲کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت؟
که روی نیز بکردی ز دوستان مَفتول
۳من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد
به دوستی که نکردم ز دوستیت عُدول
۴ملامتت نکنم گر چه بیوفا یاری
هزار جان عزیزت فدای طبع مَلول
۵مرا گناه خود است ار ملامت تو بَرم
که عشق بار گران بود و من ظَلوم جَهول
۶گر آن چه بر سر من میرود ز دست فراق
عَلَی التَّمام فروخوانم «اَلْحدیثُ یَطول»
۷ز دست گریه کتابت نمیتوانم کرد
که مینویسم و در حال میشود مَغسول
۸من از کجا و نصیحتکنان بیهدهگوی؟
حکیم را نرسد کدخدایی بهلول
۹طریق عشق به گفتن نمیتوان آموخت
مگر کسی که بود در طبیعتش مَجبول
۱۰اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان
که گر به قهر برانی کجا شود مَغلول؟
۱۱نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیر
سپر بیفکند از تیغ غمزهٔ مسلول
۱۲