آفتاب
است آن پریرخ؟ یا ملائک؟ یا بشر؟
قامت
است آن؟ یا قیامت؟ یا الف؟ یا نیشکر؟
۱هَدَّ صَبری ما تَوَلّیٰ؛ رَدَّ عَقلی ما ثَنیٰ
صادَ
قَلبی ما تَمَشّیٰ؛ زادَ وَجدی ما عَبَر
۲گُلبُن
است آن؟ یا تنِ نازکنهادش؟ یا حریر؟
آهن
است آن؟ یا دل نامهربانش؟ یا حَجَر؟
۳تِهْتُ؛ و المَطلوبُ عِندی، کَیفَ حالی؟ إِنْ نَأیٰ
حِرْتُ؛ وَ المَأمولُ نَحوی، مَا احْتِیالی إِن هَجَر؟
۴باغ فردوس است؛ گلبرگش نخوانم یا بهار
جان شیرین است؛ خورشیدش نگویم یا قمر
۵قُلْ لِمَن یَبغِی فِراراً مِنهُ: هَل لی سَلْوَةٌ؟
أَم عَلَی التَّقدیرِ أَنّی أَبْتَغِي، أَینَ الْمَفَر؟
۶بر فراز سرو سیمینَش چو بخرامد به ناز
چشم شورانگیز بین! تا نَجم بینی بر شجر
۷یَکرَهُ الْمَحبوبُ وَصلِی؛ أَنْتَهِي عَمّا نَهیٰ
یَرسِمُ المنظورُ قَتلی، أَرتَضِی فی ما أَمَر
۸کاش
اندک مایه نرمی در خطابش دیدمی
وَر
مرا عشقش به سختی کُشت، سهل است این قَدَر
۹قِیلَ لی: فِی الحُبِّ أَخطارٌ و تَحصیلُ المُنیٰ
دُولَةٌ؛ أَلقِی بِمَن أَلقیٰ بِروحِی فِی الْخَطر
۱۰گوشه گیر
ای یار! یا جان در میان آور! که عشق
تیرباران
است؛ یا تسلیم باید یا حَذَر
۱۱فَالتَّنائی غُصَّةٌ؛ ما ذاقَ إِلّا مَن صَبا
و التّدَانِی فُرصةٌ؛ ما نالَ إِلّا مَن صَبَر
۱۲دخترانِ طبع را یعنی سخن با این جمال
آبرویی
نیست پیش آنِ آن زیبا پسر
۱۳لَحْظُکَ القَتّالُ یَغْوِی فی هَلاکی؛ لا تَدَعْ!
عِطْفُکَ المَیّاسُ یَسْعیٰ فی بَلائی؛ لا تَذَرْ!
۱۴آخر ای
سرو روان! بر ما گذر کن یک زمان!
آخر ای
آرام جان! در ما نظر کن یک نظر!
۱۵یا رَخیمَ الْجِسمِ! لَوْلا أَنتَ، شَخصی مَا انْحَنیٰ
یا کَحیلَ الطَرفِ! لَوْلا أَنتَ، دَمعِی مَا انْحَدَر
۱۶دوستی
را گفتم اینک عمر شد، گفت ای عجب!
طُرفه
میدارم که بی دلدار چون بردی به سر؟
۱۷بَعضُ خِلّانِی أَتانِی سائِلاً عَن قِصَّتی
قُلتُ لا تَسأَلْ! صُفارُ الْوَجهِ یُغْنِی عَنْ خَبَر
۱۸گفت سعدی! صبر کن؛ یا سیم و زر ده، یا گریز!
عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر
۱۹