یاری به دست کن که به امید راحتش
واجب کند که صبر کنی بر جراحتش
۱ما را که ره دهد به سراپردهٔ وصال؟
ای باد صبحدم خبری ده ز ساحتش
۲باران چون ستارهام از دیدگان بریخت
رویی که صبح خیره شود در صباحتش
۳هر گه که گویم این دل ریشم درست شد
بر وی پراکند نمکی از ملاحتش
۴هرچ آن قبیحتر بکند یار دوستروی
داند که چشم دوست نبیند قباحتش
۵بیچارهای که صورت رویت خیال بست
بیدیدنت خیال مبند استراحتش
۶با چشم نیمخواب تو خشم آیدم همی
از چشمهای نرگس و چندان وقاحتش
۷رفتار شاهد و لب خندان و روی خوب
چون آدمی طمع نکند در سماحتش
۸سعدی که داد وصف همه نیکوان به داد
عاجز بماند در تو زبان فصاحتش
۹