گر تیغ برکشد که محبان همیزنم
اول کسی که لاف محبت زند منم
۱گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست
گو سر قبول کن که به پایش درافکنم
۲امکان دیده بستنم از روی دوست نیست
اولیتر آن که گوش نصیحت بیاکنم
۳آوردهاند صحبت خوبان که آتش است
بر من به نیم جو که بسوزند خرمنم
۴من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد
در قید او که یاد نیاید نشیمنم
۵دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم
برگیرم آستین برود تا به دامنم
۶گر پیرهن به در کنم از شخص ناتوان
بینی که زیر جامه خیالیست یا تنم
۷شرط است احتمال جفاهای دشمنان
چون دل نمیدهد که دل از دوست برکنم
۸دردینبوده را چه تفاوت کند که من
بیچاره درد میخورم و نعره میزنم
۹بر تخت جم پدید نیاید شب دراز
من دانم این حدیث که در چاه بیژنم
۱۰گویند سعدیا مکن از عشق توبه کن
مشکل توانم و نتوانم که نشکنم
۱۱