گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
روی خلاص نیست به جهد از کمند او
۱مستوجب ملامتی ای دل که چند بار
عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او
۲آن بوستان میوهٔ شیرین که دست جهد
دشوار میرسد به درخت بلند او
۳گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش
لیکن وصول نیست به گَرد سمند او
۴سر در جهان نهادمی از دست او ولیک
از شهر او چگونه رود شهربند او؟
۵چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق
تا جز در او نظر نکند مستمند او
۶گر خود به جای مروحه شمشیر میزند
مسکین مگس کجا رود از پیش قند او؟
۷نومید نیستم که هم او مرهمی نهد
ور نه به هیچ به نشود دردمند او
۸او خود مگر به لطف خداوندیای کند
ور نه ز ما چه بندگی آید پسند او؟
۹سعدی چو صبر از اوت میسر نمیشود
اولیتر آن که صبر کنی بر گزند او
۱۰