حَنّاست آن که ناخن دلبند رُشتهای؟
یا خون بی دلیست که در بند کُشتهای؟
۱من آدمی به لطف تو دیگر ندیدهام
این صورت و صفت که تو داری فرشتهای
۲وین طُرفهتر که تا دل من دردمند توست
حاضر نبوده یک دم و غایب نگشتهای
۳در هیچ حلقه نیست که یادت نمیرود
در هیچ بُقعه نیست که تخمی نکشتهای
۴ما دفتر از حکایت عشقت نبستهایم
تو سنگدل حکایت ما درنوشتهای
۵زیب و فریب آدمیان را نهایت است
حوری، مگر نه از گل آدم سرشتهای
۶از عنبر و بنفشهٔ تر بر سر آمدهست
آن موی مشکبوی که در پای هشتهای
۷من در بیان وصف تو حیران بماندهام
حدّیست حسن را و تو از حد گذشتهای
۸سر مینهند پیش خطت عارفان پارس
بیتی مگر ز گفته سعدی نبشتهای؟
۹