طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
با شهد میرود ز دهانت به در سخن
۱گر من نگویمت که تو شیرینِ عالمی
تو خویشتن دلیل بیاری، به هر سخن
۲واجب بوَد که بر سخنت آفرین کنند
لیکن مجال گفت نباشد تو در سخن
۳در هیچ بوستان، چو تو سروی نیآمدهست
بادامچشم و پستهدهان و شکرسخن
۴هرگز شنیدهای ز بنِ سرو، بوی مشک؟
یا گوش کردهای ز دهانِ قمر، سخن؟
۵انصاف نیست پیش تو گفتن حدیث خویش
من عهد میکنم که نگویم دگر سخن
۶چشمان دلبرت به نظر سِحر میکنند
من خود چگونه گویمت اندر نظر سخن
۷ای باد! اگر مجال سخن گفتنت بود
در گوش آن ملول بگوی این قدر سخن
۸وصفی چنان که لایق حسنت نمیرود
آشفتهحال را نبوَد معتبر، سخن
۹دُر میچکد ز منطق سعدی به جای شعر
گر سیم داشتی، بنوشتی به زر، سخن
۱۰دانندش اهل فضل که مسکین غریق بود
هر گه که در سفینه ببینند تر سخن
۱۱