چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن
۱به روزگار عزیزان که روزگار عزیز
دریغ باشد بیدوستان به سر بردن
۲اگر هزار جفا سروقامتی بکند
چو خود بیاید عذرش بباید آوردن
۳چه شکر گویمت ای باد مشکبوی وصال
که بوستان امیدم بخواست پژمردن
۴فراق روی تو هر روز نفس کشتن بود
نظر به شخص تو امروز روح پروردن
۵کسی که قیمت ایام وصل نشناسد
ببایدش دو سه روزی مفارقت کردن
۶اگر سری برود بیگناه در پایی
به خردهای ز بزرگان نشاید آزردن
۷به تازیانه گرفتم که بیدلی بزنی
کجا تواند رفتن کمند در گردن
۸کمال شوق ندارند عاشقان صبور
که احتمال ندارد بر آتش افسردن
۹گر آدمی صفتی سعدیا به عشق بمیر
که مذهب حیوان است همچنین مردن
۱۰