دست با سرو روان چون نرسد در گردن
چارهای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
۱آدمی را که طلب هست و توانایی نیست
صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن
۲بند بر پای توقف چه کند گر نکند
شرط عشق است بلا دیدن و پای افشردن
۳روی در خاک در دوست بباید مالید
چون میسر نشود روی به روی آوردن
۴نیم جانی چه بود تا ندهد دوست به دوست
که به صد جان دل جانان نتوان آزردن
۵سهل باشد سخن سخت که خوبان گویند
جور شیریندهنان تلخ نباشد بردن
۶هیچ شک مینکنم کآهوی مشکین تتار
شرم دارد ز تو مشکینخط آهوگردن
۷روزی اندر سر کار تو کنم جان عزیز
پیش بالای تو باری چو بباید مردن
۸سعدیا دیده نگه داشتن از صورت خوب
نه چنان است که دل دادن و جان پروردن
۹