عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم
دوست در خانه و ما گِرد جهان گردیدیم
۱خود سراپرده قدرش ز مکان بیرون بود
آن که ما در طلبش جمله مکان گردیدیم
۲همچو بلبل همه شب نعره زنان تا خورشید
روی بنمود، چو خفاش نهان گردیدیم
۳گفته بودیم به خوبان که نباید نگریست
دل ببردند و ضرورت نِگران گردیدیم
۴صفتِ یوسفِ نادیده بیان میکردند
با میان آمد و بی نام و نشان گردیدیم
۵رفته بودیم به خلوت که دگر مِی نخوریم
ساقیا باده بِده کز سَرِ آن گردیدیم
۶تا همه شهر بیایند و ببینند که ما
پیر بودیم و دگرباره جوان گردیدیم
۷سعدیا لشکر خوبان به شکار دل ما
گو میایید که ما صیدِ فلان گردیدیم
۸