امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
خواب در روضهٔ رضوان نکند اهل نعیم
۱خاک را زنده کند تربیت باد بهار
سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم
۲بوی پیراهن گمکردهٔ خود میشنوم
گر بگویم همه گویند ضلالیست قدیم
۳عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود
درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم
۴توبه گویندم از اندیشهٔ معشوق بکن
هرگز این توبه نباشد که گناهیست عظیم
۵ای رفیقان سفر دست بدارید از ما
که بخواهیم نشستن به در دوست مقیم
۶ای برادر غم عشقْ آتش نمرود انگار
بر من این شعله چنان است که بر ابراهیم
۷مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد
گر تو بالای عظامش گذری وهی رمیم
۸طمع وصل تو میدارم و اندیشهٔ هجر
دیگر از هر چه جهانم نه امید است و نه بیم
۹عجب از کُشته نباشد به در خیمهٔ دوست
عجب از زنده که چون جان به درآورد سلیم
۱۰سعدیا عشق نیامیزد و شهوت با هم
پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم
۱۱