تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
۱پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
۲ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکَنم دیده که من دیده از او برنکَنم
۳خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
۴در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
۵برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
۶گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
۷گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
۸مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
۹شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
۱۰تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آن است که شوری به جهان درفکنم
۱۱لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم
۱۲