از تو با مصلحت خویش نمیپردازم
همچو پروانه که میسوزم و در پروازم
۱گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
۲نه چنان معتقدم کهم نظری سیر کند
یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
۳همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
۴گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری
زر نابم که همان باشم اگر بگدازم
۵گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی
از من این جرم نیاید که خلاف آغازم
۶خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم
سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
۷من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم
۸ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب
که همه شب در چشم است به فکرت بازم
۹گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی
درد عشق است ندانم که چه درمان سازم
۱۰