ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای
۱من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداختهای
۲چند شبها به غم روی تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای
۳گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم
باز دیدم که قوی پنجه درانداختهای
۴تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد
ز ابروان و مژهها تیر و کمان ساختهای
۵لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پی او تاختهای
۶ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراختهای
۷با همه جلوهٔ طاووس و خرامیدن کبک
عیبت آن است که بیمهرتر از فاختهای
۸هر که میبیندم از جور غمت میگوید
سعدیا بر تو چه رنج است که بگداختهای
۹بیم مات است در این بازی بیهوده مرا
چه کنم دست تو بردی که دغل باختهای
۱۰