خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
یا به بُستان به درِ حجرهٔ من بازآیی
۱گلبُنِ عیشِ من آن روز شکفتن گیرد
که تو چون سروِ خرامان به چمن بازآیی
۲شمعِ من، روز نیامد، که شبم بفروزی؟
جانِ من، وقت نیامد که به تن بازآیی؟
۳آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق
تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی
۴کی به دیدار من، ای مهرگسل! برخیزی؟
کی به گفتار من، ای عهدشکن! بازآیی؟
۵مرغِ سیرآمدهای از قفسِ صحبت و من
دامِ زاری بِنَهَم بو که به من بازآیی
۶من خود آن بخت ندارم که به تو پیوندم
نه تو آن لطف نداری که به من بازآیی
۷سعدی آن دیو نباشد که به افسون برود
هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیی
۸