پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
با توانای معربد نکنی بازی به
۱چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره نماند
اگر او با تو نسازد تو در او سازی به
۲جز غم یار مخور تا غم کارت بخورد
تو که با مصلحت خویش نپردازی به
۳سپر صبر تحمل نکند تیر فراق
با کمانابرو اگر جنگ نیاغازی به
۴با چنین یار که ما عقد محبت بستیم
گر همه مایه زیان میکند انبازی به
۵بنده را بر خط فرمان خداوند امور
سر تسلیم نهادن ز سرافرازی به
۶گر چو چنگم بزنی پیش تو سر برنکنم
این چنین یار وفادار که بنوازی به
۷هیچ شک نیست به تیر اجل ای یار عزیز
که من از پای درآیم چو تو اندازی به
۸مجلس ما دگر امروز به بستان ماند
مطرب از بلبل عاشق به خوشآوازی به
۹گوش بر ناله مطرب کن و بلبل بگذار
که نگوید سخن از سعدی شیرازی به
۱۰