آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه
وآن چشم آهوانه که چون میکند نگاه
۱تو سرو دیدهای که کمر بست بر میان؟!
یا ماه چارده که به سر برنهد کلاه؟!
۲گل با وجود او چو گیاه است پیش گُل
مه پیش روی او چو ستارهست پیش ماه
۳سلطانصفت همیرود و صد هزار دل
با او چنان که در پی سلطان رود سپاه
۴گویند از او حذر کن و راه گریز گیر
گویم کجا روم که ندانم گریزگاه
۵اول نظر که چاه زنخدان بدیدمش
گویی در اوفتاد دل از دست من به چاه
۶دل خود دریغ نیست که از دست من برفت
جان عزیز بر کف دست است گو بخواه
۷ای هر دو دیده، پای که بر خاک مینهی
آخر نه بر دو دیده من به که خاک راه؟
۸حیف است از آن دهن که تو داری جواب تلخ
وآن سینه سفید که دارد دل سیاه
۹بیچارگان بر آتش مهرت بسوختند
آه از تو سنگدل که چه نامهربانی آه
۱۰شهری به گفتوگوی تو در تنگنای شوق
شب روز میکنند و تو در خواب صبحگاه
۱۱گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان
باشد که دست ظلم بداری ز بیگناه
۱۲بازم حفاظ، دامن همت گرفت و گفت
از دوست جز به دوست مبر سعدیا پناه
۱۳