تو پریزاده ندانم ز کجا میآیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
۱راست خواهی نه حلال است که پنهان دارند
مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی
۲سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ
نتواند که کند دعوی همبالایی
۳در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
عیبت آن است که بر بنده نمیبخشایی
۴به خدا بر تو که خون من بیچاره مریز
که من آن قدر ندارم که تو دست آلایی
۵بی رُخت چشم ندارم که جهانی بینم
به دو چشمت که ز چشمم مرو ای بینایی
۶نه مرا حسرت جاه است و نه اندیشهٔ مال
همه اسباب مهیاست تو در میبایی؟
۷بر من از دست تو چندان که جفا میآید
خوشتر و خوبتر اندر نظرم میآیی
۸دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست
چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی
۹ور به خواری ز در خویش برانی ما را
همچنان شکر کنیمت که عزیز مایی
۱۰من از این در به جفا روی نخواهم پیچید
گر ببندی تو به روی من و گر بگشایی
۱۱چه کند داعی دولت که قبولش نکنند
ما حریصیم به خدمت تو نمیفرمایی
۱۲سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد
به چنین زیور معنی که تو میآرایی
۱۳باد نوروز که بوی گل و سنبل دارد
لطف این باد ندارد که تو میپیمایی
۱۴