من از دست کمانداران ابرو
نمییارم گذر کردن به هر سو
۱دو چشمم خیره ماند از روشنایی
ندانم قرص خورشید است یا رو
۲بهشت است این که من دیدم نه رخسار
کمند است آن که وی دارد نه گیسو
۳لبان لعل چون خون کبوتر
سواد زلف چون پر پرستو
۴نه آن سرپنجه دارد شوخ عیار
که با او بر توان آمد به بازو
۵همه جان خواهد از عشاق مشتاق
ندارد سنگ کوچک در ترازو
۶نفس را بوی خوش چندین نباشد
مگر در جیب دارد ناف آهو
۷لب خندان شیرینمنطقش را
نشاید گفت جز ضحاک جادو
۸غریبی سخت محبوب اوفتادهست
به ترکستان رویش خال هندو
۹عجب گر در چمن برپای خیزد
که پیشش سرو ننشیند به زانو
۱۰و گر بنشیند اندر محفل عام
دو صد فریاد برخیزد ز هر سو
۱۱به یاد روی گلبوی گلاندام
همه شب خار دارم زیر پهلو
۱۲تحمل کن جفای یار سعدی
که جور نیکوان ذنبیست معفو
۱۳