دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو خوابآلوده بربودند عقل از دست بیداران
۱نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش
چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران
۲گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی
ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران
۳گرم با صالحان بیدوست فردا در بهشت آرند
همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران
۴چه بوی است این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری
ندانم باغ فردوس است یا بازار عطاران
۵تو با این مردم کوتهنظر در چاه کنعانی
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
۶الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را
تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران
۷گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران
۸گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن
نپندارم که بد باشد جزای خوبکرداران
۹کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن
رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران
۱۰