دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمیبینم
دلی بیغم کجا جویم؟ که در عالم نمیبینم
۱دمی با همدمی خُرَّم، ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
۲مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
۳قناعت میکنم با درد، چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم، چون مرهم نمیبینم
۴خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمیبینم
۵نَم چشم، آبروی من ببُرد از بس که میگریم
چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمیبینم
۶کنون دَم درکش ای سعدی! که کار از دست بیرون شد
به امید دَمی با دوست، وآن دَم هم نمیبینم
۷