به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم
۱همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم
۲مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم
که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم
۳برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
بگذار تا ببینم که که میزند به تیرم
۴نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم
۵تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را
به زبان خود بگویی که به حسن بینظیرم
۶تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی
که نه من غنودهام دوش و نه مَردُم از نفیرم
۷نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را
نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم
۸اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت
که خوش است عیش مردم به روایح عبیرم
۹نه تو گفتهای که سعدی نَبَرَد ز دست من جان
نه به خاک پای مردان چو تو میکشی نمیرم
۱۰