هرگز نبود سرو به بالا که تو داری
یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری
۱گر شمع نباشد شب دلسوختگان را
روشن کند این غُرّه غَرّا که تو داری
۲حوران بهشتی که دل خلق ستانند
هرگز نستانند دل ما که تو داری
۳بسیار بود سرو روان و گل خندان
لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری
۴پیداست که سرپنجهٔ ما را چه بود زور
با ساعد سیمین توانا که تو داری
۵سِحر سخنم در همه آفاق ببردند
لیکن چه زند با ید بیضا که تو داری
۶امثال تو از صحبت ما ننگ ندارند
جای مگس است این همه حلوا که تو داری
۷این روی به صحرا کند آن میل به بُستان
من روی ندارم مگر آن جا که تو داری
۸سعدی تو نیآرامی و کوته نکنی دست
تا سر نرود در سر سودا که تو داری
۹تا میل نباشد به وصال از طرف دوست
سودی نکند حرص و تمنا که تو داری
۱۰