چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
کَش یار هم آواز بگیرند به دامی
۱دیشب همه شب دست در آغوش سلامت
وامروز همه روز، تمنای سلامی
۲آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل
خوش بود، دریغا که نکردند دوامی
۳از من مطلب صبرِ جدایی که ندارم
سنگیست فراق و دل محنتزده جامی
۴در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبد
خو کرده صحبت که برافتد ز مقامی
۵بیدوست حرام است جهان دیدن مشتاق
قندیل بکش تا بنشینم به ظلامی
۶چندان بنشینم که برآید نفس صبح
کآن وقت به دل میرسد از دوست پیامی
۷آن جا که تویی رفتن ما سود ندارد
الا به کرم پیش نهد لطف تو گامی
۸زآن عین که دیدی اثری بیش نماندهست
جانی به دهان آمده در حسرت کامی
۹سعدی سخن یار نگوید بر اغیار
هرگز نبرد سوختهای قصه به خامی
۱۰