خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت
ای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟
۱بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم را
همچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت
۲یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگویی
گرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت
۳ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانی
هم بکن گر میتوانی یک مهم ما کفایت
۴آن بت چین و ختا را آن نگار بیوفا را
گو بکن باری خدا را جانب یاری رعایت
۵شحنهٔ هجر تو هر دم میبرد صبرم به یغما
داد خود را هم ستانم گر کند وصلت حمایت
۶جانستانی، دلربایی، پس ز من جویی جدایی
خود به شیرِ بیوفایی پروریدستَست دایت
۷آن شکایتها که دارم از تو هم پیش تو گویم
نِی چه گویم چون ندارد قصهٔ هجران نهایت
۸در هوای زلف بستت در فریب چشم مستت
ساکن میخانه گردد زاهد صاحب ولایت
۹هر کسی را دلربایی، همچو ذره در هوایی
قبلهٔ هر کس به جایی، قبلهٔ سعدی سرایت
۱۰