حالم از شرح غمت افسانه(ایست)
چشمم از عکس رخت بتخانه(ایست)
۱هر کجا بدگوهری در عا(لمست)
در کنار آنچنان دردانه(ایست)
۲بر امید زلف چون ز(نجیر تو)
ای بسا عاقل که چون (دیوانهایست)
۳گفتم او را این چه زلفـ.........
گفت هان فیالجمله در.........
۴از لبش یک نکتهای.........
وز خمش یک قطرهای (پیمانهایست)
۵با فروغ آفتاب حسـ(ـن او)
شمع گردون کمتر از (پروانهایست)
۶نازنینا رخ چه میپو(شی ز من)
آخر این مسکین کم (از بیگانهایست)
۷از بت آزر حکایتها کنـ(ـند)
بت خود این است از.........
۸دل نه جای توست آخر چـ(ـون کنم)
در جهانم خود همین (ویرانهایست)
۹این نه دل خوانند کیـ.........
این نه عشق است از.........
۱۰