غافلند از زندگی مستان خواب
زندگانی چیست مستی از شراب
۱تا نپنداری شرابی گفتمت
خانه آبادان و عقل از وی خراب
۲از شراب شوق جانان مست شو
کآنچه عقلت میبرد شر است و آب
۳قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ
جامگی خواهی سر از خدمت متاب
۴خفته در وادی و رفته کاروان
ترسمش منزل نبیند جز به خواب
۵تا نپاشی تخم طاعت، دخل عیش
برنگیری، رنج بین و گنج یاب
۶چشمهٔ حیوان به تاریکی در است
لؤلؤ اندر بحر و گنج اندر خراب
۷هر که دائم حلقه بر سندان زند
ناگهش روزی بباشد فتح باب
۸رفت باید تا به کام دل رسند
شب نشستن تا برآید آفتاب
۹سعدیا گر مزد خواهی بی عمل
تشنه خسبد کاروانی در سراب
۱۰