ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را
۱گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست
که به شمشیر میسر نشود سلطان را
۲طلب منصب فانی نکند صاحب عقل
عاقل آن است که اندیشه کند پایان را
۳جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند
وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را
۴آن به در میرود از باغ به دلتنگی و داغ
وین به بازوی فرح میشکند زندان را
۵دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد
مرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را
۶جان بیگانه ستاند ملکالموت به زجر
زجر حاجت نبود عاشق جان افشان را
۷چشم همت نه به دنیا که به عُقْبیٰ نبود
عارف عاشق شوریدهٔ سرگردان را
۸در ازل بود که پیمان محبت بستند
نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را
۹عاشقی سوختهٔ بی سر و سامان دیدم
گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را
۱۰نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد
گفت بگذار من بی سر و بی سامان را
۱۱پند دلبند تو در گوش من آید هیهات
من که بر درد حریصم چه کنم درمان را
۱۲سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار
وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را
۱۳